تبلیغات
نسل سوم - توی نور صبحگاهی بود
 
درباره وبلاگ


خودت فکر کن حتی اگر غلط فکر کنی.
برگرفته از گفتگوی پری صابری با اوژن یونسکو.

مدیر وبلاگ : محسن فیاضی
نظرسنجی
اساساً این که نام خلیج فارس تغییر کند دارای اهمیت است یا نه؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Mohsen Fayyazi

Create Your Badge

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
نسل سوم
خودت فکر کن، حتی اگر غلط فکر کنی.
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

توی نور صبحگاهی بود

 

از این جایش از سر گرفتم پیش رفتم باز که گشتم سرم توی نور صبحگاهی بود  و روی دیوار خشتی بی انتها داشت فرار می کرد که مچش را گرفتم . جلو که رفتم تمام سرم توی چشم هایش بود که دو دو میزد و ترس برم داشت که آن شمایل کوچک توی چشم هایش خودم بودم  و باز که سر گرداندم مردم می رفتند و می آمدند دست انداختم و دیدم که انگشتان دستم حس را و هوا را چنگ زد و دستم را  فرو انداختم باز میان مردم بودم  و سر جایم بودم که توی پیاده رو زیر چتر کاج نشسته بودم و دیوار گم بود و صدای ماشین ها توی گوشم بود و خورشید پشت آن ساختمان زشت شیشه ای رفته بود و شب که می آمد و باز در زمان بودم و درد توی پای چپم بود که تا روی بند انگشتانم تیر می کشید و لانه می کرد و می خواست که هیچ وقت تمام نشود و سر که بر میداشتم مردم مقابلم مثل ردیف آنهایی که چه دور و چه گنگ و دست که گذاشتی سرم نه نبود و نگاهم توی چشم هایت که بود باز گوش خواباندم نه نه قلبم بود  دست که گذاشتم می آمد و می رفت و گفتم همین الان است که بایستد که بایستد که یک بار که باز که گشتم و سرم توی علف ها بود و پشت سرم درد توی کاسه سرم بود وپشت سرم که  و سیاهی رفته بود توی چشم هایم و نور سوزن می شد روی مردمم و مردم می آمدند و می رفتند و داشت دیر می شد اگر ماشین خط پیدایش نمی شد و آن سبز پر رنگ ممنوعش با آن خطوط سیاه نشان چه می شد داشت دیر می شد ودستش را گرفتم و کف دستش را گذاشتم روی سینه ام و این جاست و باز می رفت و می آمد و می رفت و می آمد و کشید دستش را و رها نکردم و نور توی دوردستها تو افق خاکستری بود و کشید دیرم شده باید بروم چند لحظه بمان قلبم تا بخوابد و کشید و دیدمش که توی علف ها مثل جن زده ها می دوید و دست رها مانده بود روی هوا و علف ...





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان عاشق و معشوق، غروب دلگیر، مردم، تشویش روزهای رفته، غلف های هرز،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 مرداد 1396 01:18 ب.ظ
Tremendous things here. I'm very happy to see your article.
Thank you so much and I am taking a look forward to contact you.
Will you please drop me a mail?
شنبه 14 مرداد 1396 08:54 ب.ظ
Good way of telling, and nice post to get facts regarding my presentation focus,
which i am going to deliver in school.
چهارشنبه 21 تیر 1396 11:53 ق.ظ
We're a bunch of volunteers and starting a brand new scheme in our community.
Your site provided us with valuable information to work on. You've
performed a formidable job and our whole community can be thankful to you.
چهارشنبه 21 تیر 1396 11:49 ق.ظ
We're a bunch of volunteers and starting a brand new scheme in our community.
Your site provided us with valuable information to work on. You've
performed a formidable job and our whole community can be thankful to you.
چهارشنبه 21 تیر 1396 07:15 ق.ظ
If some one wants to be updated with newest technologies then he must be pay a visit this site and
be up to date all the time.
دوشنبه 21 فروردین 1396 03:57 ب.ظ
Marvelous, what a weblog it is! This web site provides useful facts to us, keep
it up.
جمعه 11 فروردین 1396 03:10 ب.ظ
I am really impressed with your writing skills and also with the layout on your blog.
Is this a paid theme or did you modify it yourself?
Either way keep up the nice quality writing, it is rare to see a nice blog like this one today.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر