تبلیغات
نسل سوم - مادر بزرگ
 
درباره وبلاگ


خودت فکر کن حتی اگر غلط فکر کنی.
برگرفته از گفتگوی پری صابری با اوژن یونسکو.

مدیر وبلاگ : محسن فیاضی
نظرسنجی
اساساً این که نام خلیج فارس تغییر کند دارای اهمیت است یا نه؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Mohsen Fayyazi

Create Your Badge

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
نسل سوم
خودت فکر کن، حتی اگر غلط فکر کنی.
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 14 شهریور 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

مادر بزرگ

هر که روزی آمد، روزی رفت

مادر بزرگ

ساعت هشت و نیم که بود، تلفن زنگ  خورد ه بود، مادر همین طور توی  فکر بود و رفته بود پای میز چوبی، گوشی را بر نداشته انگار می دانست چه می خواهد بشود. همان شده بود که ساعت هشت و نیم همی خانه به پا شدند که بریزند توی ماشین ها و خودشان را برسانند.  وتوی ذهن همه بود شتری که در خانه ی همه می خوابدو پسش  ده که رفتم از توی حیاط راه ماشین رو، یعنی شده بود راه ، در هم نداشت و خانه آوار بود ک تیر وتخته و توی سرم بود شتر مانده کجا بخوابدو سرگردان غربت که شد و از خانه به ان خانه و اشک که آمد توی چشم های دایی حمید حلقه بود که مثل مروارید، مروارید غلتان بود روی صورتش ، کسری که یک سر جیغ می کشید و صدای زنگ تلفن که مدام توی گوشم بود و نابهنگام بود که در باز شد و هشت ونیم بود که آنوقت مادر از در امد تو و گفت سیاه به تن کن و اشگ هم توی چشم هایش بود که مروارید مروارید. آقا جان دیر رفته بود و باز پایش به زمین نرسیده راهی بودو صیت کرده بود که که نمازش را خود آقا جان بخواند تا می آمد تا می رسید در دل خاک بود که ریخته بودند رویش و پارچه کشیده بودند رویشتازه فردا اعلان که می شد آب توی سماور مسجد که می جوشید تازه آقا جان می رسید. تازه ، جه مصیبتی مادر بزرگ مرده بود. دیروز دایی حمید گفته بود همانجا روی تخت بیمارستان به زور دستگاه نفس که می کشید، مرده بود، مرده بود و عزیز که که ایستاده بود و حال به حال می شدو دیدم که اشک توی چشم هایش بود که حلقه و مانده بود که بریزد به در و دیوار نگاه می کرد که ریخت.آنوقت توی دلش می گفت از تهران ک آوردش گذاشت اینجا، توی این خراب شده، ابراهیم، مرده بود. و هوای پاک که به سال نکشید و می رفت توی ریه هایش و باز که خلیل که درد می رفت توی ریه هایش و خون که و تنها که توی سایه در و دیوار ماند و چشم به در از بس که می ماند و خلیل و ابراهیم و ده که می رفت و خانه که راه می شد لیلا که جوان مرد ومحمد که رفت و می گفت مصیبت که تمامی تدارد و خلیل و سرگدان که شد و همانوقت از تهران که رانده شد مرده بود.

آفتاب که روی حیاط افتاده بود ، آن خیل از آفتاب به سایه پا می کشید و پینه دور چشم ها بسته بود و نبسته بود که خیره می ماند و در و دیوار را نگاه می کرد و هیچ که نمی دید سر در بی نهایتی بود که پیدا نبود و دایی عظیم عصا به دست ایستاده کخ نه روی آبی سرد صندلی نشسته بود و دایی ابراهیم توی درگاهی بود که یا همان وقت که دیدمش دم در بود ایستاده بود و صدای شیون که توی حیاط بود و توی کوچه بود هق هق را سر داده بود وتوی درگاهی بود که گفت جعفر رفت پی جواز دفن ودایی حمید. درنگ روا بود که اتوبوس زنها برسد که با شیون زاری اشان ببردشان سر خاک که باز شیون و فغانشان گوش فلک را پر کند. در که باز شد مردم حلقه شدند دورش و پیدا نبود و پیدا نبود تا دیدمش که توی ملحفه ی سفید بود و آرام بود و روی دست ها که روان بود و بود تا توی اتومبیل سفید که دیگر پیدا نبود و توی نور نبود و نبود.

زود که رسیدم آفتاب رو ی سنگ ها بود و پیدا بود هم چیز و شعر هایی که رو به سویی داشت .گورکن بیرون آمد از توی شیاره که گشوده بود و دهن باز کرده بود و خاک، بیرون که آمد کلنگ انداخت لاغر ، تاب برداشت از میان هجوم آفتاب رفت و از میان قبرها و شعرها که رو به سویی داشت رفت. پا کشیدم سر شیار که بودم میان چاک سرد تنگ و تنگ و خاک که شکافته بود و خاک که کپه شده بود دو سویش و سر که برگرداندم مردم توی افتاب بودند و خاک میان حجم سیاهی ها گم شد و خیل شکاف را نگریست و رفت و از دل سفیدی که بیرون آمد باز دیدمش نور روی شکن های ملحفه ی سفید بازی می کرد و سر دستها رفت ، از در که گذشت ندیدمش، در دل آجرها بود خشت خاک و کافور و کافور و آب که می گفت که می شوید و باز می شوید و حبیب که دست شست سر آن که دایی حمید خبر آورده بود که گوشت تنش را که می خوردند و راست می گفت که می خوردند فقط خندیده بود و ریش سفید پرش سخت لرزیده بود و شانه هایش و بعد رو به قبله که شد باز خندیده بود و به همه چیز خندیده بود که تمام شهر سیاه پوش بود که توی بازار پرنده پر نمی زد و اشک ها چه روان بود و مرده بود و نبود و عباس که سر درو که رفت داس که رها شد رها شده بود و برنگشت و مرده بود و لیلا و پدر بزرگ و پیش مادر بزرگ که رفتیم توی ان اتاق ته خانه بود که توی بستر باز خندید. آنوقت دایی عظیم با عصا پا می کشید آخرین بود که نگاهش به در بود ، یک سر سفید بود که توی نور بود که بر تمامش می تابید و پیکرش بر سردستها بود و نام خدا بر زبان می رفت و باز می رفت و توی صحن که روی زمین بود و مردم و حاجی که آمد ایستاد به نماز و ندیدمش که در احاطه ی سیاه پوش ها بود و باز سر دست ها رفت و نام خدا بر زیان ها رفت و توی خاک بود که سفیدی زیر نور بود و پارچه سیاه بود که حاجی نشسته بود بخواند که روحش پر بکشد کشیده بود و خلیل آمده بود و گریه می کرد و آمنه شیون می کرد و مادر بزرگ گفته بود روی زمین نمی ماند و کنج خانه تنها مانده بود و شب ترسیده بود و کسی نیامده بود ودخترش و دخترهای اش و بعد توی بستر که بود و مادر بزرگ مرده بود که سر دست ها می رفت و شکوه داشت ،  ومادر بزرگ می گفت از تهران که رانده شدم و پدر بزرگ که از کاشانه اش آواره شد و تیو خانه ای که دیدم زیر پای این و آن بود و مادر بزرگ گفته بود ببرندش پیش حبیب ودو وجب آن سوتر توی سینه ی خاک که بود و سنگه ا را که گذاشتند و خاک را که ریختند ، عزیز که آرام گریه می کرد و رو به هیچ جا نداشت و آقا جان که سر نماز تهران یک دل سیر اشک ریخته بود همچو مروارید های غلتان و دایی حمید که نگاهش در دور دست ها بود و اشک توی چشم هایش بود و دایی ابراهیم که هق هق و خلیل که سرش توی قبر بود و شیون که بلند شده بود و زمان که سر جایش بود و برایش ایستاده بود و داغ بود و هشت ونیم بود و پنجمین روز شهریور که مادر بزرگ مرده بود.

 






نوع مطلب : انسان برای همیشه، 
برچسب ها : مادر بزرگ مرگ اشک، نیستی و هستی، فراق عزیزان، قبرستان یادها، مرده پرست،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 فروردین 1397 07:14 ب.ظ

Thanks, Ample knowledge!

cialis for daily use cialis free trial cialis price in bangalore cialis coupon how much does a cialis cost cialis flussig cialis e hiv cialis diario compra acheter cialis meilleur pri rx cialis para comprar
پنجشنبه 2 فروردین 1397 03:45 ق.ظ

You actually explained that exceptionally well!
cialis generika cialis diario compra cialis 05 cialis generisches kanada cialis super acti non 5 mg cialis generici wow look it cialis mexico how to buy cialis online usa cialis 5mg billiger try it no rx cialis
شنبه 14 مرداد 1396 05:23 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my site so i came to
“return the favor”.I am trying to find things to improve my web site!I suppose its ok to use a few of your ideas!!
یکشنبه 8 مرداد 1396 01:35 ق.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet users, its really really
good piece of writing on building up new web site.
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:03 ق.ظ
Keep on working, great job!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:39 ب.ظ
Hello! This post could not be written any better!
Reading through this post reminds me of my old room mate!
He always kept talking about this. I will forward this page to him.
Pretty sure he will have a good read. Thank you for sharing!
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:59 ق.ظ
Howdy this is kinda of off topic but I was wondering if blogs
use WYSIWYG editors or if you have to manually
code with HTML. I'm starting a blog soon but have no coding
skills so I wanted to get advice from someone with experience.
Any help would be enormously appreciated!
سه شنبه 15 فروردین 1396 09:17 ب.ظ
Hello I am so grateful I found your blog, I really found you by
error, while I was browsing on Google for something else, Regardless I am here now
and would just like to say many thanks for a marvelous post and a all round entertaining blog (I also love the theme/design),
I don't have time to go through it all at the minute but I have book-marked
it and also added in your RSS feeds, so when I have time I will be back to read a
lot more, Please do keep up the fantastic job.
سه شنبه 15 فروردین 1396 03:49 ب.ظ
Wonderful goods from you, man. I've understand your stuff prior to and you're just too great.
I really like what you have acquired here, certainly like what you are saying and
the way wherein you assert it. You're making it
entertaining and you still take care of to stay it wise.
I cant wait to read far more from you. This is actually a great website.
شنبه 25 آذر 1391 01:06 ب.ظ
Tonicki-1739 این جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین می‌کند.
آدم‌ها هستندکه آن را می سازند

جهان سوم جا نیست، شخص است.
جهان سوم منم. جهان سوم تویی. جهان سوم طرز تفکر سودجویانه و منفعت طلب ماست … جهان سوم بدست آوردن سود به هر قیمت و لو به زیان همه است .
آری جهان سوم یک طرز تفکر است و نه آن مرزهایی که داخلش زندگی می‌کنیم ،

جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر می کنند .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر