تبلیغات
نسل سوم - روزهای سخت خانه نشنینی
 
درباره وبلاگ


خودت فکر کن حتی اگر غلط فکر کنی.
برگرفته از گفتگوی پری صابری با اوژن یونسکو.

مدیر وبلاگ : محسن فیاضی
نظرسنجی
اساساً این که نام خلیج فارس تغییر کند دارای اهمیت است یا نه؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Mohsen Fayyazi

Create Your Badge

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
نسل سوم
خودت فکر کن، حتی اگر غلط فکر کنی.
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

.به نام خدا

روزهای سخت خانه نشینی

 

آن روزهایی که احساس تنهایی می کنم . احساس می کنم بدبخت ترین موجود روی این کره ی خاکی هستم.  در این جهان پهناوری که همه می گویند زیباست جایی برای من پیدا نمی شود. یک جایی که بروم و گم وگور شوم تا چشمم به هیچ کس نیفتد. یک جایی که هر کاری دلم می خواهد بکنم. و هیچ کس هم نباشد ، برای کارهایی که نمی کنم از من توضیح بخواهد . می دانم تمام این حرفها چرت وپرت است و به اندازه ی یک تار مویی که از سرم می افتد اهمیت ندارد . این چیزهای که زندگی من از آنها انباشته شده است و رهایم نمی کنند دقیقا همان چیزهایی هستند که آدم های دور و برم به آن ها می گویند خصوصیات به درد نخور . توی این دنیا موجوداتی مثل من طفیلی هستند . پاریزیت هایی که امواج سرراست زندگی دیگران را دچار اختلال می کنند . می شود گفت یک مخل نظم اجتماعی . من حق زندگی ندارم وقتی تمام بودنم یک بار بزرگ است روی دوش دیگران . نبودم خیلی بهتر است . اگر می شد حتی همین امروز راهم را بکشم و بروم یک جایی که لا اقل از این حرف ها نشنوم ، نعمت بزرگی بود. آنوقت من می ماندم و این تارهای مویم که مثل ریگ همه جا ریخته ، جز آنجایی که باید باشد همه جا هست . توی آینه نگاه کردن چقدر کار دردناکی است و قتی از لابه لای موهایم پوست کله ام دیده می شود .  وقتی موهای تنکم را توی آینه می بینم اشک توی چشم هایم جمع می شود . دلم برای آن روزهایی که می توانستم مثل همه موهایم را شانه کنم تنگ شده . موهای نازنینم . این خیلی بی رحمی است که طبیعت با من این گونه تا می کند که اندک چیزهایی را هم که دارم از من می گیرد . همان چیزهایی که مرا به شباهت میان خودم و دیگران امیدوار می کرد . درد که انتهایی ندارد ، رنج که تمامی ندارد. کافی است شروع شود آنوقت تا آخر عمر رهایت نمی کند .

نمی دانم چر این لندهور گنده ادای قدیسها را در می آورد . دیگر زمان این جور دوز و کلکها گذشته . مثل اسقف های کاتولیک مدام فوت می کند و از آن وردهایی مشکل گشایش می خواند . حالم از این بهم می خورد که به سمت من فوت کند . بی شک یک روز برای این کارش یک کتک حسابی از من خواهم خورد . روزی که قید همه چیز را بزنم و پا روی تمام ارزش هایش بگذارم . من برای بیرون رفتن از این وضع به این وافورها و جادو جنبل ها پناه نخواهم برد .

 کتری را که گذاشت روی اجاق چند برگی آوی شن و حتما چند برگی پونه کف دست هایش ساوید و ریخت توی آب .   دوباره رفت نشست همانجا رو ی صندلی چوبی اش و  و صدای تلوزیون را بلندتر کرد . نور از پشت شیشه توی چشم هایش می زد . بلند شد و صندلی را عقب برد وچسباند به دیوار . دوباره که نشست بازهم صدایش را بلندتر کرد. اگر یک بار دیگر بلند می شد باز هم این کار را می کرد . خودش هم نمیدانست چه کار می کند . چون داشت بیرون را تماشا می کرد . از آنجا کوچه خوب دیده می شد . شاید هم اصلا به هیچ چیز نگاه نمی کرد .

صدای نفس هایی که بین حرف هایش می کشید درست مثل فوت هایش تهوع آور بود ، نفسی که از آن دهان به اصطلاح مقدس بیرون می آمد . انگار یکی دود سیگار را صاف فوت می کرد توی صورتم . مثل هوایی بود که  توی مستندها دیده بودم از توی دهان شیرهای دریایی با کف و بخار بیرون می زند و حتما بوی گند می دهد . مثل تمام گازهایی که از  تعفن بلند می شود . حرف هایی هم که می زند اصلا حاضر نیستم گوش کنم . یعنی تمامشان را از برم ، هیچ لزومی ندارد که هر روز برایم تکرار شوند . نظریات خسته کننده اش درباره ی اینکه حال وروز جهان آنگونه که او پیش بینی می کرده است رو به تباهی رفته است و شنوندگانش از اینکه جز آن دسته نیستند می توانند سرهایشان را بالا بگیرند و احساس غرور کنند . این حالت های غضبش برایم خیلی آشناست ، وقتی مثل یگ گاو وحشی دهانش کف می کند ، من به این فکر می کنم که یک جایی همان دورو برها تفنگش یا شمشیرش را پنهان کرده است و هر لحظه آماده است تا سر آن هایی را که گوش به حرف هایش نداده اند از تن جدا کند . توی این حالش خیلی به آن چیزی که هست نزدیک می شود یا خود  خودش می شود . اگر دستش می رسید یک تیتو ی درست و حسابی از آب در می آمد . چرا من با این حال و روزم باید این حرف ها را بشنوم و هر لحظه فشار پوتین سنگینش را روی گردنم حس کنم ؟ استبداد برای من چیزی جز فشار پوتین رو گلویم نیست . و قتی بیرون سرد است  و اوضاع من اصلا جور نیست  و صدای تلویزیون آنقدر بلند است . او هم نشسته بیرون را نگاه می کند . با آن چشم های خمارش و دستهای شل و وارفته اش که روی میز رها شده. گمان نمی کنم حالا حالا ها به خودش بیاید . احتمالا کتری روی گاز خواهد سوخت و بوی پونه ی سوخته بلند خواهد شد . اصلا دلم نمی خواهد  این وضع پیش بیاید .

واقعا این جای حرف هایش تکان دهنده است. وقتی می گوید : اینجا نظم با تمام اصولش بر قرار است .  اگر زورم می رسید و در برابر هیئتش کم نمی آوردم خفه اش می کردم . در این نظمی که او پی ریخته انگار آدم هایی مثل من جا ندارند یا به عبارت دیگر اصلا آدم به حساب نمی آیند . یک فیلمی درباره ی نازی ها ساخته بودند که اسمش یادم نیست . ارتش رایش بود و سرباز هایی که با سینه های بر آمده خبردار ایستاده بودند و به گمانم هیلتر داشت سان می دید . و روی سالم بودن بدنها چقدر تاکید می شد . روی اندام ورزیده و قامتهای کشیده و تندرست  وهر جور معلولیت را نفی می کرد .  انگار دنیا برای آدم های سالم ساخته شده . وهیلتر می گفت نژاد خالص . حتما اینها به هم ربط دارند که من از دیدن این لندهور یاد این چیزها می افتم .  و به این فکر می کنم که برایش من اصلا وجود ندارم و آدمهایی که مثل من فکر می کنند یا مثل من هستند وجود خارجی ندارند، در حالی که من هستم و نفس می کشم . ولی جایی در آن ارتش آدمهای راست اندیش ندارم . به هر حال بر فرض وجود من جز آنهایی هستم که کج اندیش به شمار می آیند . و یک بار از زبان خودش شنیدم که همانطور که پف پف می کرد گفت که آنقدر کمند که اصلا به حساب نمی آیند . و دستش را بلند کرد و به نشانه ی تهدید به سمت من گرفت وگفت بدانم هیچ کاری از دستم ساخته نیست  و یک کم توی صندلی اش جابجا شد و عینکش را کمی روی دماغ برآمده اش عقب داد ، منتظر بودم شمشیرش را در بیاورد و به سمت من حمله کند . همان طور ماند از حرکت خودش تحت تاثیر قرار گرفته بود ، نفسی کشید بعد دوباره مثل کاردینالها در مراسم اشای ربانی دستش را چند بار در هوا چرخاند و دوباره ادامه داد .    

یک لیوان چای سبز که عطر دشتهای دوردست را در خود داشته باشد ، بعضی وقتها می تواند نجات دهنده باشد . نیاز مبرمی به چای در خودم حس می کنم . شاید نیاز مبرم به یک مسکن یا افیون . نیاز به چیزی که مرا از این حالت بیرون ببرد . حتی برای چند لحظه، بعد دوباره می توانم افکار خودم را پی بگیرم . اگر از نگاه کردن به کوچه یا هیچ جا دست می کشید، اگر وضعیت رقت بار مرا درک می کرد که تمام کشتی هایم به گل نشسته است، تمام رشته هایم پنبه شده است و مثل یک محتضر سنگین نفس می کشم  شاید از جایش تکان می خورد. اگر این لندهور حرف هایش تمام می شد، از فس فس هایش دست می کشید و مدام فوت نمی کرد. اگر بعد از این همه سال برای یک بار هم که شده می فهمید باید به من هم نگاه کند به عنوان یک موجود بی نوایی که از قضا وجود دارد. می شد یک فکری کرد . . .

اگر آن نقاب مسخره اش را می شد پایین کشید ، یا سرش را بیخ تا بیخ برید . یا فکرش را با خودش توی گور کرد ، این خانه پس از سال ها نفس راحتی می کشید و چند خانه آن سو تر هم از شرش خلاص می شدند. آنوقت شاید با افتخار سرم را از خانه بیرون می کردم و به ازای این همه سال خفقان یک دل سیر فریاد می زدم .

آخرش هم در کف اش می مانم، با دریغ و افسوس و انبانی از غم عالم . حتی نمی دانم تا کی همینطور زانو به بغل خواهم ماند و به آن کسی که تمام هستی ام از اوست نخواهم گفت . . .  به کسی که مشغول تماشای ناکجا آباد جهان است و چشمهایش از فرط غم کاسه ی خون است نخواهم گفت . . . با تمام این که می دانم در پس نگاه بی روح و مرده اش دل او هم از کجا خون است ، نخواهم گفت که این تلوزیون لعنتی را خاموش کن ، دارم خفه می شوم .


 اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان ریاست، بدبختی ها، روزهای سخت خانه نشینی، مصیبت،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 شهریور 1396 04:47 ق.ظ
Hey just wanted to give you a quick heads up. The text in your article seem to be running off the screen in Opera.
I'm not sure if this is a formatting issue or something to do with browser compatibility but I thought I'd post to let you know.
The style and design look great though! Hope you get the issue fixed soon. Thanks
یکشنبه 15 مرداد 1391 09:59 ق.ظ
محسن عزیر سلام
چقدر زیبا نوشتی ، تمام آن حرف هایی که به دل خیلی ها هست . اما یا قلمی برای بیان ندارند و یا جراتی برای بیان .
محسن فیاضیسلام.
خیلی ممنون که سر زدید.
البته نه به خوبی شما.
جمعه 6 مرداد 1391 05:24 ب.ظ
سلام. روزهای سخت خانه نشینی درسته ، نه خانه نشنینی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر