درباره وبلاگ


خودت فکر کن حتی اگر غلط فکر کنی.
برگرفته از گفتگوی پری صابری با اوژن یونسکو.

مدیر وبلاگ : محسن فیاضی
نظرسنجی
اساساً این که نام خلیج فارس تغییر کند دارای اهمیت است یا نه؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Mohsen Fayyazi

Create Your Badge

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
نسل سوم
خودت فکر کن، حتی اگر غلط فکر کنی.
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 21 تیر 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

مساله ی بغرنج کتاب

1.برای آدم هایی مثل من کتاب یک ضرورت است صرف نظر از این که کتاب هم می تواند خوب یا بد باشد .خود کتاب فی نفسه مهم است . برای خود من حتی صرف بودن کتاب دور وبرم ، آرامش بخش است اگر چه ماه ها و سالها نتوانم آن را بخوانم. قاطبه ی مردم ما کتاب را و در واقع کتاب ارزشمند را جز، کتاب های درسی نمی دانند . برای من گاه پیش آمده است که برای خواندن کتاب های غیردرسی  مورد سرزنش قرار بگیرم و بعضا متهم به این شده ام که وقتم را صرف خواندن چیزهایی می کنم که هیچ ارزشی ندارد و پوچ وگمراه کننده اند. برای چنین مردمی چه فرقی می کند که سرانه ی مطالعه ی کتاب در ایران چقدر باشد. وقتی از نهاد متولی این امر رقمی که به عنوان رقم سرانه ی مطالعه اعلام می شود اینقدر با واقعیت فاصله دارد، برای آدم هایی از دست من قضیه اصلا قابل هضم نیست و این چنین رقم هایی به هیچ وجه در مخیله امان نمی گنجد. ارقامی که بیشتر از سر چشم هم چشمی های سیاسی بیان می شود و کمترین رنگ و بویی از واقعیت ندارد. برای بیشتر مردم مورد قابل تاملی وجود ندارد و خیلی ساده از کنار آن می گذرند اگر چه اغلبشان با آن رقم موافق نیستند. این امر هم با همان دروغ های رایج مملکتی و تبلیغات گاه و بی گاه یکی دانسته می شود.چرا که کتاب جز آن دست نیازهایی قرار می گیرد که جنبه ی تجملی دارد ، جایی که مردم مثلا در مورد تخم مرغ  تفاوت قیمتی ناچیز با رقم واقعی بازار را یک فاجعه می دانند و بازار واژه هایی همچون "فرافکنی "و"بحران"و" تورم " داغ می شود، کتاب ضرورت نیست . خواندن یا نخواندنش چندان هم مهم تلقی نمی شود.واین گونه است که به راحتی هر چه تمام ترصورت مسأله پاک می شود و حقیقت در محاق فراموشی می ماند. وقتی به همین راحتی می شود آمار کتاب خوانی را بالا ببرد دیگر طرح ونقشه کشیدن برای آن به چه کار می آید . هر مدیری آمد به قدر وسعش و اقتضای زمان رقمی سر زبان ها می اندازد و در این بازار آشفته هم تک صداها شنیده نمی شوند و آبها که از آسیاب افتاد رقم تثبیت شده و ما در همان وضع اسفبار باقی مانده ایم. و روال عادی زندگی است و برای ما که زمانی سعدی و حافظ را تحویل جهان داده ایم جای بسی تاسف است که کارمان به جایی رسیده باشد که تیراژ کتابهایمان به زحمت به سه هزارتا برسد.چه،اینکه ما به کل با تاریخ و هویتمان بیگانه شده ایم.

2.این که ما چقدر کتاب می خوانیم آیا واقعا مهم است؟ به نظر می رسدچندان هم مهم نیست . اگر مهم بود این گونه با آن برخورد نمی شد. اولین قدمهم همین است که قبول کنند سرانه ی مطالعه ی ما چیزی در حد یک فاجعه است و باید گام های اساسی در این زمینه برداشته شود. شاید این عدد و رقمها برای اعلام در مجامع بین المللی کاربردی داشته باشد وبه اصطلاح شان ملی حفظ شود. به خودمان که نمی توانیم دروغ بگوییم . میزان استقبال مردم از کتاب و مطبوعات و به کلی حوزه ی دانش و آگاهی یک از معیارهای توسعه ی فرهنگی است و با عنوان کردن ارقام غیر واقعی نمی شود ادعا کرد توسعه محقق شده است.پس از ماجراهایی که در ورزش ما اتفاق افتاد و خیلی زود هم نقل محافل جهانی شد باید زنگ خطر برای ما به صدا در می آمد که در زمینه ی فرهنگ وزندگی اجتماعی چقدر دچار مشکل هستیم .جایی که همچون مورد کتاب با انکار ها وسرپوش ها و حقیقتا فرافکنی ها مواجهیم. واقعیت این است که ما نمی خواهیم کاری برای حل این معضل انجام دهیم. وآنچه که در جامعه می بینیم ما را به همین باور می رساند که برای آنهایی که بر راس این هرم قرار گرفته اند هم پای قاطبه ی مردم کتاب خواندن و گسترش آگاهی عمومی ضرورت نیست.اگر مردم از سر نا آگاهی به آن بی اعتنا هستند گاه به نظر می رسد، در مورد مدیران وضعت به گونه ی دیگری است. خود مدیران نیز به این وضعیت دامن می زنند و به ا ستقبال آن نیز می روند دستگاه هایی که امر نشر و توضیع کتاب را به فرایند طاقت فرسایی بدل کرده اند که عملا بسیاری از کتابها پیش از اینکه مردم درباره ی آنها تصمیم بگیرند از دور خارج می شوندو در این آشفتگی و رکود بازار کتاب این سم مهلکی است بر پیکر نحیف جامعه ی کتاب .انگار میراث تاریخی ساسانیان اینجا هم بروز می کند و آن رابطه ی فرا دستی و مصلحت اندیشی سران بر زیر دست ها - عکس آنچه باید باشد- تحمیل می شود. اگر کتاب بد با خوب یا به عبارت دیگر مناسب یا نا مناسب وجود دارد این مردم هستند که باید آن را تعیین کنند. آنهایی که سرانجام پس از خواندن آن کتاب در مورد آن قضاوت خواهند کرد و حکم نهایی را صادر خواهند کرد.مساله ی کتاب نیازمند فضایی دموکراتیک است ،نه نظام کاستی. و همیشه می شود منتظر این جمله از جانب فرا دستان باشیم :لزوما آنچه ما تشخیص می دهیم خوب است و لاغیر.

3.عجیب است که در سراسر زنجیره ی علت های کتاب گریزی ما رد پای سیاستهای حاکم دیده می شود. حقیقت هم همین است که در جوامع امروزی همه چیز در ارتباط با سیاستها و برنامه های جاری سنجیده می شود. شاید تنها راه آشتی دادن مردم با کتاب کار کردن بر روی نسل هایی است که هنوز شخصیت اجتماعی آن ها شکل نگرفته است. اگر جا و زمانی وجود داشته باشد که بتوان در آن میل و رغبت به خواندن کتاب و نیاز به دانستن را در انسان ایجاد کرد همان سال های آغازین درس و مدرسه است . سال هایی که ما تازه با مقوله ی کتاب و انبان پر از دانشش آشنا می شویم. و اگر در این سالها با آن بیگانه بمانیم دیگر هیچگاه با آن آشنا نخواهیم شد. مثل آموختن زبانی نو که در دوران بزرگ سالی تسلط بر آن امری مهال خواهد بود. وسیستم آموزشی ما درست خلاف این رویه عمل می کند. تا جایی که بیاد داریم چه خانواده -جامعه-و چه معلم های بزرگوارمان فقط در مقام دفاع از کتاب های درسی بر می آمده اند و ما را از آن رویه ی دیگر بر حذر می داشتند. انگار که ذهن ما از مسیر منحرف خواهد شد و هیچ کس ره به این معنی نبرده بود که که این چقدر می تواند به اصطلاح ذهن ما را باز کند و افقهای گسترده ای پیش رویمان قرار دهد.و خُب حال که دیگر حرف زدن از چنین طرحی چیزی جز خیال بافی نیست. کلاسها ی کنکور دیگر، عملا از همان سال های ابتدایی شروع می شود. و از همان کودکی درگیر رقابت عظیمی می شویم که جایی برای نفس کشیدن ذهن در آن نیست. و پی آمدهای دیگری که بسیار فراتر از معظل کتاب است.

4. با این وضع موجود و جایی که با چهار تا برنامه ی تلویزیونی و حمایت های جانبدارانه از بعضی کتابهای خاص می خواهند رونقی به بازار کتاب و فرهنگ بدهند حالا حالا ها وضعیت از همین قرار است و بوی بهبود به مشام نمی رسد. مگر خودمان دستی بالا بزنیم و آبی در آسیاب فرهنگ بریزیم.ورنه :

    زیرکی را گفتم این احوال بین گفت                   صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی .

 

 

  اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس







نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : مسئله ی کتاب، مقله در باره ی کتاب، کتاب خوانی، مسئله ی بغرنج کتاب،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

.به نام خدا

روزهای سخت خانه نشینی

 

آن روزهایی که احساس تنهایی می کنم . احساس می کنم بدبخت ترین موجود روی این کره ی خاکی هستم.  در این جهان پهناوری که همه می گویند زیباست جایی برای من پیدا نمی شود. یک جایی که بروم و گم وگور شوم تا چشمم به هیچ کس نیفتد. یک جایی که هر کاری دلم می خواهد بکنم. و هیچ کس هم نباشد ، برای کارهایی که نمی کنم از من توضیح بخواهد . می دانم تمام این حرفها چرت وپرت است و به اندازه ی یک تار مویی که از سرم می افتد اهمیت ندارد . این چیزهای که زندگی من از آنها انباشته شده است و رهایم نمی کنند دقیقا همان چیزهایی هستند که آدم های دور و برم به آن ها می گویند خصوصیات به درد نخور . توی این دنیا موجوداتی مثل من طفیلی هستند . پاریزیت هایی که امواج سرراست زندگی دیگران را دچار اختلال می کنند . می شود گفت یک مخل نظم اجتماعی . من حق زندگی ندارم وقتی تمام بودنم یک بار بزرگ است روی دوش دیگران . نبودم خیلی بهتر است . اگر می شد حتی همین امروز راهم را بکشم و بروم یک جایی که لا اقل از این حرف ها نشنوم ، نعمت بزرگی بود. آنوقت من می ماندم و این تارهای مویم که مثل ریگ همه جا ریخته ، جز آنجایی که باید باشد همه جا هست . توی آینه نگاه کردن چقدر کار دردناکی است و قتی از لابه لای موهایم پوست کله ام دیده می شود .  وقتی موهای تنکم را توی آینه می بینم اشک توی چشم هایم جمع می شود . دلم برای آن روزهایی که می توانستم مثل همه موهایم را شانه کنم تنگ شده . موهای نازنینم . این خیلی بی رحمی است که طبیعت با من این گونه تا می کند که اندک چیزهایی را هم که دارم از من می گیرد . همان چیزهایی که مرا به شباهت میان خودم و دیگران امیدوار می کرد . درد که انتهایی ندارد ، رنج که تمامی ندارد. کافی است شروع شود آنوقت تا آخر عمر رهایت نمی کند .

نمی دانم چر این لندهور گنده ادای قدیسها را در می آورد . دیگر زمان این جور دوز و کلکها گذشته . مثل اسقف های کاتولیک مدام فوت می کند و از آن وردهایی مشکل گشایش می خواند . حالم از این بهم می خورد که به سمت من فوت کند . بی شک یک روز برای این کارش یک کتک حسابی از من خواهم خورد . روزی که قید همه چیز را بزنم و پا روی تمام ارزش هایش بگذارم . من برای بیرون رفتن از این وضع به این وافورها و جادو جنبل ها پناه نخواهم برد .

 کتری را که گذاشت روی اجاق چند برگی آوی شن و حتما چند برگی پونه کف دست هایش ساوید و ریخت توی آب .   دوباره رفت نشست همانجا رو ی صندلی چوبی اش و  و صدای تلوزیون را بلندتر کرد . نور از پشت شیشه توی چشم هایش می زد . بلند شد و صندلی را عقب برد وچسباند به دیوار . دوباره که نشست بازهم صدایش را بلندتر کرد. اگر یک بار دیگر بلند می شد باز هم این کار را می کرد . خودش هم نمیدانست چه کار می کند . چون داشت بیرون را تماشا می کرد . از آنجا کوچه خوب دیده می شد . شاید هم اصلا به هیچ چیز نگاه نمی کرد .

صدای نفس هایی که بین حرف هایش می کشید درست مثل فوت هایش تهوع آور بود ، نفسی که از آن دهان به اصطلاح مقدس بیرون می آمد . انگار یکی دود سیگار را صاف فوت می کرد توی صورتم . مثل هوایی بود که  توی مستندها دیده بودم از توی دهان شیرهای دریایی با کف و بخار بیرون می زند و حتما بوی گند می دهد . مثل تمام گازهایی که از  تعفن بلند می شود . حرف هایی هم که می زند اصلا حاضر نیستم گوش کنم . یعنی تمامشان را از برم ، هیچ لزومی ندارد که هر روز برایم تکرار شوند . نظریات خسته کننده اش درباره ی اینکه حال وروز جهان آنگونه که او پیش بینی می کرده است رو به تباهی رفته است و شنوندگانش از اینکه جز آن دسته نیستند می توانند سرهایشان را بالا بگیرند و احساس غرور کنند . این حالت های غضبش برایم خیلی آشناست ، وقتی مثل یگ گاو وحشی دهانش کف می کند ، من به این فکر می کنم که یک جایی همان دورو برها تفنگش یا شمشیرش را پنهان کرده است و هر لحظه آماده است تا سر آن هایی را که گوش به حرف هایش نداده اند از تن جدا کند . توی این حالش خیلی به آن چیزی که هست نزدیک می شود یا خود  خودش می شود . اگر دستش می رسید یک تیتو ی درست و حسابی از آب در می آمد . چرا من با این حال و روزم باید این حرف ها را بشنوم و هر لحظه فشار پوتین سنگینش را روی گردنم حس کنم ؟ استبداد برای من چیزی جز فشار پوتین رو گلویم نیست . و قتی بیرون سرد است  و اوضاع من اصلا جور نیست  و صدای تلویزیون آنقدر بلند است . او هم نشسته بیرون را نگاه می کند . با آن چشم های خمارش و دستهای شل و وارفته اش که روی میز رها شده. گمان نمی کنم حالا حالا ها به خودش بیاید . احتمالا کتری روی گاز خواهد سوخت و بوی پونه ی سوخته بلند خواهد شد . اصلا دلم نمی خواهد  این وضع پیش بیاید .

واقعا این جای حرف هایش تکان دهنده است. وقتی می گوید : اینجا نظم با تمام اصولش بر قرار است .  اگر زورم می رسید و در برابر هیئتش کم نمی آوردم خفه اش می کردم . در این نظمی که او پی ریخته انگار آدم هایی مثل من جا ندارند یا به عبارت دیگر اصلا آدم به حساب نمی آیند . یک فیلمی درباره ی نازی ها ساخته بودند که اسمش یادم نیست . ارتش رایش بود و سرباز هایی که با سینه های بر آمده خبردار ایستاده بودند و به گمانم هیلتر داشت سان می دید . و روی سالم بودن بدنها چقدر تاکید می شد . روی اندام ورزیده و قامتهای کشیده و تندرست  وهر جور معلولیت را نفی می کرد .  انگار دنیا برای آدم های سالم ساخته شده . وهیلتر می گفت نژاد خالص . حتما اینها به هم ربط دارند که من از دیدن این لندهور یاد این چیزها می افتم .  و به این فکر می کنم که برایش من اصلا وجود ندارم و آدمهایی که مثل من فکر می کنند یا مثل من هستند وجود خارجی ندارند، در حالی که من هستم و نفس می کشم . ولی جایی در آن ارتش آدمهای راست اندیش ندارم . به هر حال بر فرض وجود من جز آنهایی هستم که کج اندیش به شمار می آیند . و یک بار از زبان خودش شنیدم که همانطور که پف پف می کرد گفت که آنقدر کمند که اصلا به حساب نمی آیند . و دستش را بلند کرد و به نشانه ی تهدید به سمت من گرفت وگفت بدانم هیچ کاری از دستم ساخته نیست  و یک کم توی صندلی اش جابجا شد و عینکش را کمی روی دماغ برآمده اش عقب داد ، منتظر بودم شمشیرش را در بیاورد و به سمت من حمله کند . همان طور ماند از حرکت خودش تحت تاثیر قرار گرفته بود ، نفسی کشید بعد دوباره مثل کاردینالها در مراسم اشای ربانی دستش را چند بار در هوا چرخاند و دوباره ادامه داد .    

یک لیوان چای سبز که عطر دشتهای دوردست را در خود داشته باشد ، بعضی وقتها می تواند نجات دهنده باشد . نیاز مبرمی به چای در خودم حس می کنم . شاید نیاز مبرم به یک مسکن یا افیون . نیاز به چیزی که مرا از این حالت بیرون ببرد . حتی برای چند لحظه، بعد دوباره می توانم افکار خودم را پی بگیرم . اگر از نگاه کردن به کوچه یا هیچ جا دست می کشید، اگر وضعیت رقت بار مرا درک می کرد که تمام کشتی هایم به گل نشسته است، تمام رشته هایم پنبه شده است و مثل یک محتضر سنگین نفس می کشم  شاید از جایش تکان می خورد. اگر این لندهور حرف هایش تمام می شد، از فس فس هایش دست می کشید و مدام فوت نمی کرد. اگر بعد از این همه سال برای یک بار هم که شده می فهمید باید به من هم نگاه کند به عنوان یک موجود بی نوایی که از قضا وجود دارد. می شد یک فکری کرد . . .

اگر آن نقاب مسخره اش را می شد پایین کشید ، یا سرش را بیخ تا بیخ برید . یا فکرش را با خودش توی گور کرد ، این خانه پس از سال ها نفس راحتی می کشید و چند خانه آن سو تر هم از شرش خلاص می شدند. آنوقت شاید با افتخار سرم را از خانه بیرون می کردم و به ازای این همه سال خفقان یک دل سیر فریاد می زدم .

آخرش هم در کف اش می مانم، با دریغ و افسوس و انبانی از غم عالم . حتی نمی دانم تا کی همینطور زانو به بغل خواهم ماند و به آن کسی که تمام هستی ام از اوست نخواهم گفت . . .  به کسی که مشغول تماشای ناکجا آباد جهان است و چشمهایش از فرط غم کاسه ی خون است نخواهم گفت . . . با تمام این که می دانم در پس نگاه بی روح و مرده اش دل او هم از کجا خون است ، نخواهم گفت که این تلوزیون لعنتی را خاموش کن ، دارم خفه می شوم .


 اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان ریاست، بدبختی ها، روزهای سخت خانه نشینی، مصیبت،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 19 تیر 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

توهم

نمی دانم چرا از من پرسید چند سالم است؟ هیچ ربطی به حرف هایی که تا آن لحظه زده بودیم نداشت. یک لحظه اینطور به نظرم رسید که دارم مورد بازجویی وتفتیش قرار می گیرم. سر درگم بودم و نمی دانستم چه جوابی باید بدهم . مسئله به هیچ وجه کتمان حقیقت نبود ، حتی علت آن ترسی نبود که ناگهان بر من مستولی شده بود، هیچ جواب برای آن نداشتم . نمی دانستم دقیقا چند سالم است. زادروزم آن لحظه ای که متولد شده بودم برایم تبدیل به چیزی گنگ و نا مفهوم شد. آن چهره ی رک زده ی توی شیشه تاریک اتوبوس من بودم یا تصویری از من مربوط به گذشته. تصویری دوردست که در آن برایم غریبه شده بود. جوان و بیش از حد جوان بدون حتی یک چین نمایان . نه من نبودم. نه من نیستم . سن فریبکار توی شناسنامه کافی بود . جواب تمام موارد مشابهی که پیش می امد. اما لحن طعنه آمیز و جستجوگر پشت واژه هایش از چه حکایت می کرد. چه انبان پری داشتم از خاطراتی که هرگز تمامی نداشتند و از ذهنم پاک نمی شدند. من جوان نبودم ؟ چند سالم بود شصت هفتاد یا هشتاد سال یا خودم همم نمی دانم . چه را از سر گذرانده بودم ؟ پشت آن چهره ی خندان چه را گم کرده بودم .آیا فراموش شده بود؟ آیا توانسته بودم با آن بجنگم و از خودم دورش کنم؟ آن تصویر محوی که در پس  شیشه بر در و دیوار  بر شاخه های درختان نقش می بست و پا به پای اتوبوس پیش می آمد ، دچار اعوجاج می شد و توی هر ایستگاه زل می زد توی چشم هایم  و سر پایم را ورنداز می کرد من بودم؟

21/3/1391   





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic