درباره وبلاگ


خودت فکر کن حتی اگر غلط فکر کنی.
برگرفته از گفتگوی پری صابری با اوژن یونسکو.

مدیر وبلاگ : محسن فیاضی
نظرسنجی
اساساً این که نام خلیج فارس تغییر کند دارای اهمیت است یا نه؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Mohsen Fayyazi

Create Your Badge

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
نسل سوم
خودت فکر کن، حتی اگر غلط فکر کنی.
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 29 دی 1392 :: نویسنده : محسن فیاضی
خلیج فارس


نظر سنجی  گوگل مبنی بر اینکه از این پس چه نامی را در نقشه های گوگل(Google maps) به کار خواهد رفت.

در زیر تحت هر یک از نام ها مطالبی را که می تواند، درستی انتخاب یک نام را توجیه کند بیان شده است که ترجمه ی آن  این شکل خواهد بود.( البته این ترجمه محض اطلاع صورت گرفته ورنه هیچ استدلالی بای تغییر نام پذیرفته نیست)

چرا خلیج فارس
؟

1) از دیرباز در بسیاری از نقشه ها به کار رفته است و نباید آن را تغییر بدهیم. اغلب با نام خلیج فارس شناخته می شود.
2)در اسناد ملل متحد به کار رفته است.
3)یک نام تاریخی است.
4)در تمامی نقشه های که پس از سال 1960 چاپشده اند و در معاهدات بین المللی نوین، اسناد و نقشه ها این پهنه ی آبی به نام خلیج فارس شناخته می شود.
5) خلیج عربی نامی است که به دریای سرخ داده شده است و ممکن در به کار بردن آن سردرگمی ایجاد شود و بهتر از نام خلیج فارسی استفاده کنیم.
6) اگر نام خلیج عربی ناشی از واقعیت است که بیشتر کشورهای اطراف آن عرب هستند. بر همین اساس باید نام اقیانوس هند را هم تغییر دهیم چرا که مرز کمتری نسبت به دیگر کشورها دارد.


چرا خلیج عربی؟

1)استفاده شده توسط اتحادیه ی عرب
2)توسط سازمان ملل متحد در اسناد عربی آنها استفاده می شود و زبان عربی زبانی رسمی در سازمان ملل متحد است.
3)
نام "خلیج فارس فارسی" به امپراتوری فارسی که وجود ندارد بیشتر در ارتباط است. ببرای نمونه؛ دریای مدیترانه موسوم به دریای روم.
4)
ایران به این معنا نیست پرشیا(پارس)، مردم ایران از فارس ها، عرب ها، آذری ها، ترکمن ها، کردها، گیلک ها، مازندرانی ها، لرها، و بلوچها تشکیل شده اند.
5)
افرادی که در اطراف خلیج زندگی می کنند عمدتاً عرب هستند بنابراین بنا بر  جمعیت شناسی  باید به  خلیج عربی نامیده شود.
6) در اطارف خلیج 6 کشور عربی وجود دارد که هفتاد درصد(70%) مرزی آبی با خلیج را دارند ولی ایران تنهاست.


اگر چه هیچ کدانم اینها ملاکی بر این نخواهد بود که ما یک نام جعلی را بپذیریم. اگر چه اینکه، گوگل چه نامی را بر می گزیند در واقعیت آن تاثیر ندارد وئلی باز قدمی است در راه تثبیت هر چه بیشتر آن.



در لینک زیر می توانید از نام خلیج فارس حمایت کنید .
http://www.persianorarabiangulf.com/index.php






نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : خلیج فارس، نظر سنجی گوگل، خلیج همیشه فارس، ترجمه متن گوگل در مورد چرایی نام خلیج فارس، خلیج...،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

مادر بزرگ

هر که روزی آمد، روزی رفت

مادر بزرگ

ساعت هشت و نیم که بود، تلفن زنگ  خورد ه بود، مادر همین طور توی  فکر بود و رفته بود پای میز چوبی، گوشی را بر نداشته انگار می دانست چه می خواهد بشود. همان شده بود که ساعت هشت و نیم همی خانه به پا شدند که بریزند توی ماشین ها و خودشان را برسانند.  وتوی ذهن همه بود شتری که در خانه ی همه می خوابدو پسش  ده که رفتم از توی حیاط راه ماشین رو، یعنی شده بود راه ، در هم نداشت و خانه آوار بود ک تیر وتخته و توی سرم بود شتر مانده کجا بخوابدو سرگردان غربت که شد و از خانه به ان خانه و اشک که آمد توی چشم های دایی حمید حلقه بود که مثل مروارید، مروارید غلتان بود روی صورتش ، کسری که یک سر جیغ می کشید و صدای زنگ تلفن که مدام توی گوشم بود و نابهنگام بود که در باز شد و هشت ونیم بود که آنوقت مادر از در امد تو و گفت سیاه به تن کن و اشگ هم توی چشم هایش بود که مروارید مروارید. آقا جان دیر رفته بود و باز پایش به زمین نرسیده راهی بودو صیت کرده بود که که نمازش را خود آقا جان بخواند تا می آمد تا می رسید در دل خاک بود که ریخته بودند رویش و پارچه کشیده بودند رویشتازه فردا اعلان که می شد آب توی سماور مسجد که می جوشید تازه آقا جان می رسید. تازه ، جه مصیبتی مادر بزرگ مرده بود. دیروز دایی حمید گفته بود همانجا روی تخت بیمارستان به زور دستگاه نفس که می کشید، مرده بود، مرده بود و عزیز که که ایستاده بود و حال به حال می شدو دیدم که اشک توی چشم هایش بود که حلقه و مانده بود که بریزد به در و دیوار نگاه می کرد که ریخت.آنوقت توی دلش می گفت از تهران ک آوردش گذاشت اینجا، توی این خراب شده، ابراهیم، مرده بود. و هوای پاک که به سال نکشید و می رفت توی ریه هایش و باز که خلیل که درد می رفت توی ریه هایش و خون که و تنها که توی سایه در و دیوار ماند و چشم به در از بس که می ماند و خلیل و ابراهیم و ده که می رفت و خانه که راه می شد لیلا که جوان مرد ومحمد که رفت و می گفت مصیبت که تمامی تدارد و خلیل و سرگدان که شد و همانوقت از تهران که رانده شد مرده بود.

آفتاب که روی حیاط افتاده بود ، آن خیل از آفتاب به سایه پا می کشید و پینه دور چشم ها بسته بود و نبسته بود که خیره می ماند و در و دیوار را نگاه می کرد و هیچ که نمی دید سر در بی نهایتی بود که پیدا نبود و دایی عظیم عصا به دست ایستاده کخ نه روی آبی سرد صندلی نشسته بود و دایی ابراهیم توی درگاهی بود که یا همان وقت که دیدمش دم در بود ایستاده بود و صدای شیون که توی حیاط بود و توی کوچه بود هق هق را سر داده بود وتوی درگاهی بود که گفت جعفر رفت پی جواز دفن ودایی حمید. درنگ روا بود که اتوبوس زنها برسد که با شیون زاری اشان ببردشان سر خاک که باز شیون و فغانشان گوش فلک را پر کند. در که باز شد مردم حلقه شدند دورش و پیدا نبود و پیدا نبود تا دیدمش که توی ملحفه ی سفید بود و آرام بود و روی دست ها که روان بود و بود تا توی اتومبیل سفید که دیگر پیدا نبود و توی نور نبود و نبود.

زود که رسیدم آفتاب رو ی سنگ ها بود و پیدا بود هم چیز و شعر هایی که رو به سویی داشت .گورکن بیرون آمد از توی شیاره که گشوده بود و دهن باز کرده بود و خاک، بیرون که آمد کلنگ انداخت لاغر ، تاب برداشت از میان هجوم آفتاب رفت و از میان قبرها و شعرها که رو به سویی داشت رفت. پا کشیدم سر شیار که بودم میان چاک سرد تنگ و تنگ و خاک که شکافته بود و خاک که کپه شده بود دو سویش و سر که برگرداندم مردم توی افتاب بودند و خاک میان حجم سیاهی ها گم شد و خیل شکاف را نگریست و رفت و از دل سفیدی که بیرون آمد باز دیدمش نور روی شکن های ملحفه ی سفید بازی می کرد و سر دستها رفت ، از در که گذشت ندیدمش، در دل آجرها بود خشت خاک و کافور و کافور و آب که می گفت که می شوید و باز می شوید و حبیب که دست شست سر آن که دایی حمید خبر آورده بود که گوشت تنش را که می خوردند و راست می گفت که می خوردند فقط خندیده بود و ریش سفید پرش سخت لرزیده بود و شانه هایش و بعد رو به قبله که شد باز خندیده بود و به همه چیز خندیده بود که تمام شهر سیاه پوش بود که توی بازار پرنده پر نمی زد و اشک ها چه روان بود و مرده بود و نبود و عباس که سر درو که رفت داس که رها شد رها شده بود و برنگشت و مرده بود و لیلا و پدر بزرگ و پیش مادر بزرگ که رفتیم توی ان اتاق ته خانه بود که توی بستر باز خندید. آنوقت دایی عظیم با عصا پا می کشید آخرین بود که نگاهش به در بود ، یک سر سفید بود که توی نور بود که بر تمامش می تابید و پیکرش بر سردستها بود و نام خدا بر زبان می رفت و باز می رفت و توی صحن که روی زمین بود و مردم و حاجی که آمد ایستاد به نماز و ندیدمش که در احاطه ی سیاه پوش ها بود و باز سر دست ها رفت و نام خدا بر زیان ها رفت و توی خاک بود که سفیدی زیر نور بود و پارچه سیاه بود که حاجی نشسته بود بخواند که روحش پر بکشد کشیده بود و خلیل آمده بود و گریه می کرد و آمنه شیون می کرد و مادر بزرگ گفته بود روی زمین نمی ماند و کنج خانه تنها مانده بود و شب ترسیده بود و کسی نیامده بود ودخترش و دخترهای اش و بعد توی بستر که بود و مادر بزرگ مرده بود که سر دست ها می رفت و شکوه داشت ،  ومادر بزرگ می گفت از تهران که رانده شدم و پدر بزرگ که از کاشانه اش آواره شد و تیو خانه ای که دیدم زیر پای این و آن بود و مادر بزرگ گفته بود ببرندش پیش حبیب ودو وجب آن سوتر توی سینه ی خاک که بود و سنگه ا را که گذاشتند و خاک را که ریختند ، عزیز که آرام گریه می کرد و رو به هیچ جا نداشت و آقا جان که سر نماز تهران یک دل سیر اشک ریخته بود همچو مروارید های غلتان و دایی حمید که نگاهش در دور دست ها بود و اشک توی چشم هایش بود و دایی ابراهیم که هق هق و خلیل که سرش توی قبر بود و شیون که بلند شده بود و زمان که سر جایش بود و برایش ایستاده بود و داغ بود و هشت ونیم بود و پنجمین روز شهریور که مادر بزرگ مرده بود.

 






نوع مطلب : انسان برای همیشه، 
برچسب ها : مادر بزرگ مرگ اشک، نیستی و هستی، فراق عزیزان، قبرستان یادها، مرده پرست،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی
وقتی از دور به واقعیت نگاه می کنی چیز مسخره ای به نظر می رسد.




نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : واقعیت، حقیقت، مسخره،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 31 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی
حمایت از پسوند های اینترنتی ایرانی

حمایت از ثبت پسوندهای اینترنتی

 دات پارس (PARS.) و خلیج فارس (PersianGulf.)،

نمودی از همبستگی ملی ایرانیان






نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : حمیت از پسوندهای ایرانی، persian gulf، pars، the iranian suffix of pars and persian gulf، Iranians Support Registering PersianGulf and Pars Domain Extensions،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

توی نور صبحگاهی بود

 

از این جایش از سر گرفتم پیش رفتم باز که گشتم سرم توی نور صبحگاهی بود  و روی دیوار خشتی بی انتها داشت فرار می کرد که مچش را گرفتم . جلو که رفتم تمام سرم توی چشم هایش بود که دو دو میزد و ترس برم داشت که آن شمایل کوچک توی چشم هایش خودم بودم  و باز که سر گرداندم مردم می رفتند و می آمدند دست انداختم و دیدم که انگشتان دستم حس را و هوا را چنگ زد و دستم را  فرو انداختم باز میان مردم بودم  و سر جایم بودم که توی پیاده رو زیر چتر کاج نشسته بودم و دیوار گم بود و صدای ماشین ها توی گوشم بود و خورشید پشت آن ساختمان زشت شیشه ای رفته بود و شب که می آمد و باز در زمان بودم و درد توی پای چپم بود که تا روی بند انگشتانم تیر می کشید و لانه می کرد و می خواست که هیچ وقت تمام نشود و سر که بر میداشتم مردم مقابلم مثل ردیف آنهایی که چه دور و چه گنگ و دست که گذاشتی سرم نه نبود و نگاهم توی چشم هایت که بود باز گوش خواباندم نه نه قلبم بود  دست که گذاشتم می آمد و می رفت و گفتم همین الان است که بایستد که بایستد که یک بار که باز که گشتم و سرم توی علف ها بود و پشت سرم درد توی کاسه سرم بود وپشت سرم که  و سیاهی رفته بود توی چشم هایم و نور سوزن می شد روی مردمم و مردم می آمدند و می رفتند و داشت دیر می شد اگر ماشین خط پیدایش نمی شد و آن سبز پر رنگ ممنوعش با آن خطوط سیاه نشان چه می شد داشت دیر می شد ودستش را گرفتم و کف دستش را گذاشتم روی سینه ام و این جاست و باز می رفت و می آمد و می رفت و می آمد و کشید دستش را و رها نکردم و نور توی دوردستها تو افق خاکستری بود و کشید دیرم شده باید بروم چند لحظه بمان قلبم تا بخوابد و کشید و دیدمش که توی علف ها مثل جن زده ها می دوید و دست رها مانده بود روی هوا و علف ...





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان عاشق و معشوق، غروب دلگیر، مردم، تشویش روزهای رفته، غلف های هرز،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

این ویرانه های جان ستان




باز این یورش بد فرجام مرگ بر پیکر رنجور و خسته ی زندگی.
نمی دانم شاید سخن گفتن از این مصیبت و فاجعه ی انسانی آن هم از پس روزهایی که گذشته است و درد در دلمان سنگسن نشسته است بازی کردن با وازه ها باشد. این بازی میان وازه ها و احساسات و آن جان هایی که باز نخواهند گشت. شاید الان زمان خوبی برای باز کردن زخم های کهنه نباشد، زمانی که بیش از هر چیز دست گیری و یاری و هم دردی می طلبد.
باز هم زلزله ، باز هم زلزله و همین طور می توان نوشت از این باز هم هایی که از پی هم می آیند و تمام نمی شوند وباز زلزله جان می گیرد و جان می ستاند. در این سالیان آخر لا اقل تا آنجایی که ما سنمان قد می دهد مدام با زلزله و ویرانه هایش سر و کار داشته ایم و در تمام این ها هم این جانهای عزیز مردم ما بوده است که پر کشیده است و رفته است و چند صباحی بعد روز از نو و روزی از نو. جایی که این زلزله ها چندان هم در مقیاس خودشان سهمگین نبوده اند و ما باز با تمام دانش انسانی امان در مقابل ان کم آورده ایم. این در حالی است که هستند کشورهایی که با زلزله هایی صدها بارتر خشنتر و سهمگین تر از این آنهم بارها و بارها مواجه می شوند و آنکه مغلوب است در مورد انها انسان نیست. این که خداوند قادر مطلق است و گریز از قضای خداوند مقدور نیست، درست اما باید قبول کرد در این یک قلم سخن گفتن از قضا و قدر الهی یاوه ای بیش نخواهد بود. شاید آنوقت هایی که ما با هزار ترفند و دوز وکلک خانه هایمان را سست ناپایدار می ساختیم در ذهنمان به ایستادگی در برابر همان قضا و قدر فکر می کردیم. می گوییم زلزله قابل پیش بینی نیست. از جهتی این حرف هم کم یاوه نیست. مگر نه این است که کشور ما در کمربند زلزله خیزی است که هر آن احتمال زلزله در آن می رود و حد وحدودش هم بنا به آمار مشخص است. دیگر پیشبینی از این دقیقتر. چرا نباید خانه هایمان را به گونه ای بسازیم که پیروز این نبرد با طبیعت و نه مشیت الهی ما باشیم. این مشیت الهی خواندن این قرار همیشگی طبیعت یک مغلطه ی بزرگ است که چیزی نیست جز فریب . نیرنگی که سر خودمان سوار می کنیم و چه بسیار کسانی که بر تنوره ی این جهل می دمند.
اما چه سود از این  گونه سخن گفتن از پس رویدادی که جان ستانده است. اما درغم آمد به این جماعت سوگواری که درد وجدان بر گرده اش سنگینی می کند بنگرم و هیچ نگویم. آن چماعتی که از میان گرد وغبار ویرانه ها اگر در خویشتن بنگرد و به آن دست هایی که صلیب وا ر در سینه بسته است چه خواهد دید. آیا آن ویرانه هایی که تلی است از خاک و خشت که جانهایی را زیر خود مدفون کرده است حاصل نا بکاری های آن دستهای چلیپا شده نیست؟ و ندایی می گفت بنگر این ویرانه ای است که تو ساخته ای و این جانهایی که تو ستانده ای.

 




نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : زلزله در ورزقان جان ستان، مصیبت زمین لرزه، بناهای سست ایران، نیرنک و فریب، ویرانه های زندگی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی
برای روزهای بی مرگی

بالاخره ، بالا خره یک جایی تمام می شد. حالا که نیستی و جای خالت مثلن یک شیار بزرگ شده است روی زمان ، نمی دانم به جه باید فکر کنم و یا به چه نباید فکر کنم. همه ی اینها حاصل یک حسی است که زمانی بود. و بدبختی همین جاست که زمانی بود در برابر این احتمال که می توانست باشد این زیادی  واقعی است و از بد روزگار توی ذهن وامانده ی من وول می خورد. وقتی یک روز از مقابل آن دکه ی کذایی گذشتم و همه چیز پیش از آن که شروع شده باشد برایم تمام شد. یعنی قضیه از همان روز اول هم مختومه بود فقط کمی حماقت من بود که کش می آمد. حال فکرش را بکن، خانم نمی دانم لولیتا نشمه چی چییونا سر از کجا ها که درنیاورد و بعد من ماندم و یک دل وامانده که حتی نخواست بفهمد و قبول کند که بد جور به کاهدان زده است. آنوقت سر کوچه که بود چنگ انداختم که بگیرمش بعد دستم توی موهایش بود و باز که گشتم  دیدم سرش توی آینه دور می شد و من نبودم من نبودم که رفت پی آن کار که سرش توی آینه بود و دور می شد و شرافتش لکه دار شده بود گوشی را که برداشت و رفت حلقه توی دستهایش لای انگشت کوچکش سبز بود، بود. چه حماقتی  . نگاه کردم شیار نبود چیزی بود توی ذهنم چیزی بود که از ته کوچه ی دوم می رفت و گم که نمی شد دلم می خواست با خودم کاش بگویم می توانست کاش باشد.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، لولیتا. عشق، بدبختی، ذهنم، بیمرگی،
لینک های مرتبط :


شنبه 21 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

بار ورزش ایران بر دوش کشتی



این المپیک هم تمام شد. و آنچه برای ما به یادگار گذاشت  فارغ از نتایج دو روز آتی  رکورد ی است که به نظر می رسد حالا حالا ها شکسته نخواهد شد. و ورزش ایران و متولیان آن می توانند در باد این نتایج به دست آمده بخوابند. در دوره های پیشین هم چنین نتیجه ای به دست نیامده بود که کسی بخواهدآان را چماق کند روی سر مسئولین . و می توانند با خیال راحت پز بدهند که رقم مدال های ایران در المپیک  دو رقمی شده آن هم با چهار طلا و پنج نقره که دست آخر ایران در یکی از رده های دهم تا چهاردهم قرار می گیرد. در این که نتیجه ی کسب شده قابل توجه است هیچ شکی نیست و اینکه خود مسئولان هم چنین نتیجه ای را پیش بینی نمی کردند یک واقعیت است. اما شاید لازم باشد به این مدال های کسب شده نگاه دقیق تری بیندازیم. شایذ حقاقیق بیشتری بر ما آشکار شود.

تا اینجای کار ما در چهار رشته موفق به کسب مدال شده ایم کشتی ، وزنه برداری، تکواندو والبته تک مدالی در دو و میدانی. نتایج کشتی و آنچه از آن بست می آید نتیجه ی تلاش های آقای یزدانی خرم است که کارنامه ی ایشان بازگو کننده ی توانایی های ایشان است که ایشان هم در آستانه ی مسابقات بر کنار شدند تا آقای خطیب بر سر این سفره ی آماده بنشیند و اما در مورد هس طلای فرنگی بیش از همه چیز مدیون نبوغ محمد بنا هستیم و با تمام زحمات سه ورزشکار ما تبریک واقعی را باید به ایشان گفت.

اماا در مورد وزنه برداری طلای بهداد سلیمی و نقرهی انوشیروانی از قبل مشخص بود چرا که حریف چندان قدری هم در این دسته حضور نداشت جایی که انتخاب حمله به رکورد و پا پس کشیدن نمادین سلیمی هم کلیشه شده بود و تا حدی سوال بر انگیز بود. نقرهی نصیر شلال هم که به معنی واقعی کلمه لطف خدا بود چرا که رکورد هاب بدست آمده حتا پایین از دسته ی 94 کیلو گرم بود در حالی که رقابت در دسته 105 کیلو گرم برگزار می شد. و برنز کیانوش رستمی در حالی به دست آمد که همین ورزشکار در مسابقات جهانی مدال طلا را به گردن آویخته بود. یعنی در بهترین حالت این ورزشکار گرامی ما در جا زده است. در مورد وزنهای پایین تر هم که یک بار خیالمان را راحت کرده ایم و به کل کاری با آنها نداریم.

اما در مورد تکواندو، هنوز هم جای سوال است که چرا بهترین مربی تکواندوی جهان باید به راحتی  وسر یک سری حق طلبی آن هم به جا از تیم کنار گذاشته شود تا نتایج تکواندو اینگونه رقم بخورد که دیدیم.

 در دو میدانی هم که طبق معمول حرفی برای گفتن نداشتیم و معلوم نیست این رشته تا کی باید در کشور ما جوان باشد. ونتایج بدست آمده نشان می دهد که ما چقدر در این رشته ی مادر کم کار بوده ایم. اما تک مدال احسان حدادی یک استثنا است ، چرا که کلا حساب احسان حدادی از خانواده ی دو ومیدانی ما جداست و این موفقیت ربای او وما و در نهایت دو ومیدانی بسیار گران بها است.

اما در رشته هایی مثل شنا که پر از مدال هم هست کماکان خبری از ایران نیست.. در جدو هم که سالهاست فقط دلمان به همان چند سال شکوفایی خوش است. در دوچرخه سواری که نتایج  خوب پیش کش نتایج المپیک قبلی هم بدست نیامد . در تیر اندازی هم پس از درخشش در رقابتهای جهانی روزنه های امیدی دیده می شد که آن هم به یمن حضور وزارت ورزش و تحولات بی منطق ان از دست رفت و فدارسیون قایقرانی هم به همین گونه اگرچه شانس مدال نداشت اما نتاج خوب خودش را هم  نتوانست تکرار کند. فقط در این میان فدراسیون مشت زنی ما خوب عمل کرده است که قابل تقدیر است جایی که شانس مدال ما اسیر ناداوری شد. قصه ی فوتبال هم که شبیه یک تراژدی است آنه وقتی که دیدار رده بندی به کل در اختیار آسیایی ها بود و ما حتی شانس حضور هم نداشتیم. بسکتبال هم پس از آن درخشش نابهنگام حالا دچار آفت فوتبال شده و با فساد و زدو بند دست و پنجه نرم می کند و در کل حال و روزش خوش نیست.

با آنچه گفته شد  باید یادمان باشد که  این نتیجه به هیچ وجه بیانگر  پیشرفت ورزش ایران در تمام زمینه ها نیست. و این که  عده ای پشت این مدال های خوشرنگ پنهان شوند و آنرا در بوغ و کرنا کنند نباید ما را بفریبد. یک نگاه به تابلوی کلی مدال ها شاید بیانگر خیلی چیزها باشد. شاید آمریکا و چین دور از دسترس باشند و چند کشور دیگر باید حواسمان جمع باشد همین کشورهایی که امروز میس توانیم به آنها در جدول نزدیک شویم به سرعت در حال پیشرفتند  همانطور که  یک ترکیه ای مدال طلای تکواندو را از ما می گیرد و یک هندی کشتی گیر ما را حذف می کند. با این اوصاف نباید چندان در باد این پیروزی ها خوابید.





نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : کشتی - المپیک- ورزش، نتایج المپیک ایران- فوتبال، تکواندو- وزیر ورزش-، محمد بنا - شکست ها،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

این تاریخ بی کس ما


گهگاه پیش می آید که بنشینم جلوی تلوزیون برای کشتن زمان هم که شده برنامه ای را دنبال کنم، بعضی وقتها هم پیش می آید که سرم گرم شود یا از برنامه خوشم بیاید . باری نشستم پای تلوزیون ، قصه ی تاریخ بود، آن هم نه خیلی دور ، تاریخ ایران خودمان بود، تاریخ ایران بی نوای ما که این روزها حتی قدر و قیمت شکوه و جلال گذشته اش را هم نمی شناسد و نمی داند. شاید تاریخ چندان امر مهمی نباشد، اما آیا نه چندان که برای دیدنش درنگی بکنیم و به این فکر کنیم که چه بودیم و چه شدیم؟ قصد ندارم تمام تاریخ پر فراز و نشیبمان را یاد آوری کنم و حسرت بخورم و یا چیزهایی از این دست. برای آنچه گذشته است  زیاد نباید دریغ و افسوس خورد. تاریخ ما هم با تمام شکوه و جلاش ، با تمام نام و آوازه اش چهره در نقاب خاک کشیده است. با تمام این حرفها اگر تاریخ برای ما به اندازه ی یاد و خاطره ی عزیزی از دست رفته مهم باشد، اگر هنوز هم ریشه های هویتمان را در تاریخ و در گذشته می جوییم و اگر هنوز هویت  مهم است ، باید خودمان را در قبال آن مسئول بدانیم و حفظش کنیم.

باری. در این دور زمانه ای که ملت ها برای خودشان تاریخ های برساخته و جعلی می تراشند، قصه ی  این تاریخ را پاس داشتن ما خنده دار است. نمی دانم چطور می شود که یک نفر به بهانه ی گذر از جاده ی ابریشم چند تایی دوربین با خودش راه می اندازد و هوس می کند در این سیاحت ، تجارتی هم بکند و مستندی هم بسازد، بعد با خیال راحت بود دست برساند به کتیبه ی بیستون و با خیال راحت آن خطوط چند هزار ساله را دستمالی کند و هیچ کس هم نباشد که بگوید اسید دستش چه دارد با سنگها می کند. نمی دانم ما چرا در مقابل هر کس که به زبانی دیگر صحبت می کند اینقدر دست و پایمان را گم می کنیم که تمام اصول و قواعد یادمان می رود. چرا از همین رسانه ی ملی آقای فلان باید بتواند به راحتی آن فرش فروش از همه جا بی خبر را متهم به دوز و کلک کند. نمی گوییم ما ایرانی ها پاک و عاری از عیبیم، اما این خارجی ها را که خوب تحویل می گیریم. آنوقت آن فروشنده ی بیچاره  با خوشی و خنده و در کمال متانت متهم می شود به این نیرنگ که جنسش را دارد دو برابر قیمت می فروشد . یا وقتی می رسد به سر وقت حمله ی اسکندر به ایران و آن ماجرای سوختن تخت جمشید در آتش توحش یونانی ها. برای من این پرسش  پیش می آید که چطور می شود که یک خارجی یک لا قبا به راحتی آب خوردن، آن همه فجایع را می اندازد گردن مقدونی ها آن هم در شبی که اسکندر مست بوده استو خیلی راحت فراموش می شود که بیشتر لشکر اسکندر همان یو نانی ها بوده اند همانه هایی که پای تمدن که به میان بیاید همیشه در صدر هر مجلسی اند و عجبا که اسکندر یونانی است. و به همین راحتی یک شمایل برساخته ی دریغ و افسوس، آن همه و حشی گری را می شوید و می برد. گویی نه از ره عقل و اراده بوده است ودر حالت بی خویشتنی بوده است و اگر مست نبود چنین نمی کرد و باز گلی به جمال اسکندر. و خوب بسیار گفته بود در وصف ایران و الحق و الانصاف کم هم نگذاشته بود. ولی انصافا این آخری ماله کشید روی همه ی آنها. سر وقت دیوار نگاره ها هم که رفت آن شیر و گاو نمادین ما را بر کاخ تچر با ماتدورهای اسپانیای یا گلادیاتورها ی روم و یونان - یادگار تمدن خودشان- اشتباه گرفته بود. و من مانده ام این سانسورچی های صدا وسیمای کجا رفته بودند. انگار در این یک قلم هر که آزاد است هرچه می خواهد بگوید و به یک باره صدا وسیمای ما یاد آزادی بیان افتاده است . وتازه در همین جا هم یکی توی دهانش گذاشته که میدان نقش جهان را بگوید میدان امام و مسجد عباسی هم که باید خوانده  شود مسجد امام.

تاریخ آنقدرها مهم نیست که بر آن درنگی کنیم، نگوییم که تاریخ مهم نیست اگر ما شیعه ایم و اگر مسلمانیم ، اگر برای ما یاد و خاطره ی عاشورا عزیز است و هر سال داغش را زنده می کنیم، باید یادمان باشد که اینها با تمام قداستشان بخشی از تاریخند، تاریخی که لاجرم برای ما چندان قداستی یافته است که جز آنچه می گوییم - هر چند به حق- نمی شنویم و نمی گذاریم که شنیده شود. از خودم می پرسم اگر این سنگ پرانی و احیانا فاش گویی در مورد این تاریخ سی ساله ی انقلاب بود یا نعوذ با لله در مقام یکی از بقاع متبرکه بود آیا مسئولان از صدا وسیما گرفته تا وزارت و فرهنگ و نمی دانم چه و چه دادشان گوش فلک را کر نمی کرد؟ نمی دانم چه فرقی است میان این تاریخ و آن تاریخ . اگر به ساختن هویت باشد اینها هردو از یک جنسند. چگونه است که این آخری متاع هر بازاری است و آن پیشین مهجور تنها مال بساط خنزر پنزری هاست که از ظنشان مالی نیست که نیست.





نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : تاریخ ایران، تاریخ بی کس ما، جاده ی ابریشم، صدا وسیما، جعل تاریخ، شیعه، سنسورچی ها،
لینک های مرتبط :


جمعه 13 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

ادامه ای بر مسئله ی حجاب

 

در نوشته ی قبلی در مورد حجاب مطالبی نوشتم که غرض از آن مسئله ی برخوردی بود که امروز با آن می شود. و هدف نگاهی اجمالی بود به اینکه چگونه است که یک دیدگاه فرا مردمی می کوشد حرف خود را از زبان مردمی بیان کند که شاید خواهان آن نباشند یا نیستند. و مطالب عنوان شده در  نوشته ی پیشین به هیچ وجه درصدد  پیدا کردن چرایی حجاب در دین و به خصوص اسلام  نبوده است. اگر چه این امر مبحثی است که  پرداختن به آن از حد و توان من خارج است و نیازمند آویختن به دامان بزرگانی است که در این رشته بسیار نوشته اند، با این حال بندهای زیر در همین باب نوشته شده.

در مورد چرایی حجاب در دین اسلام یک نظر کلی و البته گیرا وجود دارد. آن هم از دیدگاه زندگی اجتماعی زن مطرح می شود. اینکه: اگر پیش از اسلام زنان در خانه ها و پستوها محبوس بودند پس از اسلام و پوشش حجاب می توانند در اجتماع حضور پیدا کنند بی آنکه از در گناه افتادن خود یا دیگران بیمی داشته باشند. به عبارت دیگر با حجاب زن از پستو بیرون می آید و می تواند هم پای مردان در اجتماع ظاهر شود و در زندگی اجتماعی نقش بازی کند. در واقع حجاب یک سپر دفاعی است برای زن در مقابل لطماتی که ممکن است جامعه برایش ایجاد کند. اگر راه اول همان خانه نشینی و دور بودن از این لطمه هاست . اسلام با دیدی مترقیانه بیان می کند زن هم باید در عرصه ی اجتماع حاضر شود. و این با لحاظ و ضع خاص اعراب چیزی کم یک از احیا دوباره ی زن ندارد.

با آن چه گفته شد بدیهی است که مسئله حجاب در اسلام یک مسئله ی حل شده است و پاسخ های منطقی هم برای ان وجود دارد. و چه در حوزه ی فردی و چه در حوزه ی اجتماعی می تواند پاسخ گوی پرسش های خاص خودش باشد. اگر در نوشته ی قبلی ایراد هایی مطرح شد، در خصوص چرایی حجاب نبوده است، بلکه در خصوص و ضع خاص برخوردهایی است که امروز در جامعه صورت می گیرد. هیچ کس منکر اصل حجاب نیست و با عناد هم ندارد. اما یک پرسش بزرگ وجود دارد ما چقدر انتخاب یا عدم انتخاب آن مخیریم؟ آیا این حق به ما داده می شود که آن را نپذیریم یا ناگزیر از گردن نهادن به آن هستیم. و قتی نهادی متولی این امر است که به اجبار آن را و گردان نهادن به آن را از مردم می خواهد دیگر صرفا مسئله ی دین مطرح نیست. این جاست که پای آزادی ها هم به میان می آید. این درست است که ما یک حکومت دینی را پذیرفته ایم اما به هر حال قید دموکراسی یا جمهوری را هم بر آن زده ایم. یعنی حد و حدودش را تعیین کرده ایم. برای اجرایش قانون نوشته ایم. و انتظار داریم مسائلمان از راه های دموکراتیک حل شود. اگر جامعه حجاب را نخواهد این یک مسئله ی مرتیط با دموکراسی است. جایی که ملاک مردم اند. جایی که باید بپرسیم آیا در دل دموکراسی نهادی به نام نهاد حافظ دین می گنجد که مقید به قانونی نباشد؟

 

اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس.

بخش اول





نوع مطلب :
برچسب ها : حجاب، اختبار در حجاب، مسئله ی حجاب، چرایی حجاب،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

مسئله ی حجاب



امروز لینکی برای من ارسال شده بود که مرا تشویق می کرد به قرار دادن یک لنک تصویری از سایتی که برای اشاعه ی حجاب تلاش می کند. و به قول خودش بی حجابی را یک فاجعه می داند که برای امحای ان باید کوشید.
برای من این پرسش وجود دارد که در نگرش به مسئله ی حجاب ، گناه مطرح است یا مسئله هنجار اجتماعی و یا آنچه مهم است قانون است. اگر فرض اول را در نظر بگیریم و آبن همه تب و تاب را برای وا رهانیدن از گناه بدانیم. آن گونه که این روزها معمول شده است و گشت ارشاد به ضرب و زور باتوم می خواهد از گناه جلو گیری کند، اگر در امری اجبار وجود داشته باشد _ اجبار به معنی فیزیکی و زمینی آن- دیگر گناه یا ثواب در مورد آن بی معنی خواهد بود. زیرا جایی که اجبار وجود دارد دیگر مسئله ی اختیار مطرح نمی شود که برای آن پاداش یا کیفری در نظر گرفته شود.البته همه ی ما می دانیم حجاب امری است که بر آمده از دین مبین اسلام است و در حفظ آن تاکید شده است اما اما با یان حال پرسش اول در مورد اجباری بودن و پاداش و کیفر پا بر جاست.

اما اگر فرض دوم مطرح است. باید از دیدگاه دیگری به آن نگاه کرد. اگر هنجارها را آن چیزهایی بدانیم که در عرف مردم بدون اینکه بدان اجبار شوند به آن عمل می کنند، و ضمانت اجراهای آن نیز به دست خود اجتماع و نه قانون تعیین می شود. و این امر چندان بدیهی است که نیاز به توضیح ندارد. و پرسش این بخش را می شود اینگونه بیان کرد که آیا جامعه ی ما در حال حاضر بی حجابی را هنجار شکنی و تخطی از نظم اجتماعی می داند یا نه؟ به بیان دیگر باید از مردم پرسید آیا بی حجابی دیگران او را اذیت می کند یا نه؟ الته این دیدگاهی است که علی رغم تاکید روز افزون بر امنیت اجتماعی هیچگاه پذیرفته نخواهد شد.

اما فرض سوم اگر معیار قانون است . تبصره ی ماده ی 638 قانون مجازان اسلامی حضوران زنان را  در معابر عمومی بدون حجاب شرعی جرم و مستحق کیفر دانسته است. گذشته از این که کلمه ی شرعی می تواند قابل نفسیر باشد با علم به تفسیر مضیق در قوانین کیفری واینکه با گذر زمان می تواند متغیر باشد و برخی دیدگاه های رادیکال ، باید از آینده ی آن بیم داشت. در اینجا مسئله ی ما خود قانون است. طبق اصول حقوقی قانون ممکن است در گذر زمان و در نتیجه ی بی استفاده بودن متروک شود، کما اینکه در شرع اسلام هم قوانینی هست که دیگر کاربردی ندارد.-البته منظور اصل حجاب نیست ، خلط مبحث نشود- این امر هم بدیهی است که در مردم سالاری آنکه در واقع قانون را می نویسد و اجرا می کند خود مردم هستند. حال اگر اکثریت مردم بلکه قریب به اتفاق مردم دیگر به قانون 638 و تبصره اش عمل نکنند، تکلیف چیست؟ آیا پذیرفته است که قوای حاکم روی قانونی متروک پافشاری کند؟
با آنچه گفته شد به نظر می رسد مسئله ی اساسی همان گناه و به خطر افتادن ارزش هاست. و اینکه گفته می شود این امر به فجایعی گسترده دامن خواهد زد. البته شاید چنین هم باشد. اما به هر روی من فکر نمی کنم با زور تازیانه بشود کسی را به چیزی پایبند نگه داشت. پایبندی امری است قلبی و روانی و نه صرف امتناع فیزیکی.
و اینکه در چهان امروز باید به مردم حق داد که خودشان راهشان را انتخاب کنند. اگر هم مداخله ای هست برای راهنمایی یا چراغی افروختن تصمیم گیرنده ی نهایی باید خود مردم باشند. اینگونه بر خوردها و خشونت در امری که در ارتباط با دین است و ملایمت می طلبد بیشر ایجاد دافعه می کند تا جاذبه. این ترس و گریز و چه بسا تنفر از دین که ممکن است در مردم ایجاد شود عواقب بسی خطرناک تر از آن چیزی دارد که شاید نبود حجاب داشته باشد. تجربه ای که اروپا در قرون وسطی داشت اگر چه در دامان مسیحیت و گریز از آن رقم خورد، اما نماد خوبی است از عاقبت رادیکالیسم و مطلق انگاری دیدگاه های بر خواسته از دین. و آن پیام حکیمانه ای که گفته بود : هر جا دین در برابر آزادی ایستاده است، دین لطمه خورده است.


 اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس

بخش دوم




نوع مطلب : انسان برای همیشه، 
برچسب ها : حجاب . مسئله ی حجاب،
لینک های مرتبط :


خداحافظی با دانش خانواده

 

امروز از دهان یک از بانوان مسئول در کشور خبری شنیدم که بای من یک خیلی نگران کننده بود.شاید آنهایی که با پدید های مانند بیکاری و افزایش سن ازدواج و پیامدهای آن سر وکار داشته باشند بهتر حرف مرا بفهمند.

گویا در ماه های اخیر برای برخی این نگرانی به وجود آمده که در دهه های آتی جمعیت ایران رو به پیری خواهد نهاد و دیگر از جمعیت جوان وپویای کشور خبری نخواهد بود ، این امر در جای خود نگران کننده است ولی چاره آن افزایش جمعیت نیست. گویا مسئولان با نگاهی سطحی به نقشه ی جغرافیایی ایران  نگاه می کنند که گاهن ایران را دارای ظرفیت بالاتری از جمعیت پذیری می دانند. در حالی که کشور ما از نظر منابع زیست و جایگاه های زیست دارای محدودیت هایی است. از این گذشته گویا مسئولان ما کشور ما را سوا از رویدادهای جهانی می دانند. در شرایطی که اقتصاد جهانی در رکود به سر می برد و طبق اخبار خودشان اوضاع هر روز بغرنج تر می شود، نمی توان ادعا کرد کشور ما متاثر از جریانات نیست. کمااینکه کشور در داخل با بحران های عدیده ای روبروست که غیر قابل انکار است. علی رغم آمارهای غیر واقعی در مورد بیکاری ، مردم ایران سطح فاجعه باری از آن را لمس می کنندو به چشم خود می بینندچیزی که مسئولان نخواسته اند ببینند. در شرایطی در جهان سیاست ریاضتی پیش گرفته شده است، این سیاست های بی برنامه ی ایران چگونه باید تعبیر کرد؟ در شرایطی که مسئولان نیاز های این جمعیت هفتاد و پنج میلیونی را نمی تواند برآورده کند این گونه طرح ها و سیاستها زاییده چه تدبیری است؟


 اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس





نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها : خانواده،
لینک های مرتبط :


تنها در اسارت فکر

 

آدم های زمانه ی ما تنها هستند. نه به معنای مصطلح کلمه که مرادش از تنهایی تک افتادگی و منفرد بودن در یک مکان فیزیکی است . ما میان جمع تنها هستیم. در تمام آن لحظاتی که در پیاده روها در پارکها و در هر جایی ، میان دوستانمان راه می رویم یا نشسته ایم به معنی واقعی کلمه تنها هستیم.چون میان ما و آن جمع غریبه یکدلگی وجود ندارد. دنیای فکری ما آدم های عصر حاضر درون خودمان مرکزیت یافته. حرف همدیگر را نمی فهمیم. تمام آنچه میان ما رخ می دهد در سطح می ماند در سطح کلماتی که طبق قردادهای زندگی اجتماعی میان ما رد وبدل می شود بی آنکه برای ما معنایی داشته باشد. زندگی اجتماعی یک عادت تکرار شونده است که برای ما تبدیل به یک نیاز شده است. و جریان فکری ما حول همین چیزهای سطجی می چرخد.  وان دقدغه ها و اندیشه های اصلی ما در اندرونی های خودمان در تنهایی امان دست نخورده می ماند و شکاف میان ما و دیگران عمیق و عمیق تر می شود.

متاثر از یونسکو و محمد جعفر مصفا و کمی سهراب


 اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس.





نوع مطلب : یادداشتها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی


 در باب معماری



  در سیمای معماری دوره های گوناگون آنچه نمایان است آینه ی اندیشها و عشق ها و امیدها و آرزوهاست. شرح سازگاری ها و جان سختی ها و رام کردن ها ودر عین حال زنده نگه داشتن زیبایی ها و روح بلند انسانی است.


      

     برای خواندن متن کامل این جا کلیک کنید


 اگر مایلید در نظر سنجی ما شرکت کنید. با سپاس

   


متن کامل


نوع مطلب :
برچسب ها : معماری پیشرو، در باب معماری، معماری چیست؟،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی
پیش به سوی بازگشت

نمی دانم کی و کجا تمام می شود. بالاخره یک روز یکی از ما دو تا کم می آورد. وباید ماند و نگاه کرد.
خیلی وقتها شده است از خودم بپرسم من کجای واقعیت ایستاده ام؟ آیا تمام این افکار سیاهی که توی مغزم لانه کرده واقعیت دارد یا لا اقل ریشه در واقعیت دارد؟ یا نه همه ی اینها تاملات یک ذهن بیمار است که از فرط  بیکاری و پرسه زدن دچار توهماتی بی پایان شده است، این که در تمام آنچه دور و برم رخ می دهد بارقه هایی از اندیشه های فریبکارانه ای می بینم که قصد دارند مرا فریب بدهند  و حتی در این ویلانی و سر گردانی که با آن دست و پنجه نرم می کنم نیز همیشه به این فکر کرده ام که این حق من نیست.در این در ودیوار زشت و شهرمان در خرده آجرهای کنار خانه ها در آهن پاره ها، در آسمانی که گاه بیش از آنچه که باید آبی است . و ذره ای شک به خود راه نمی دهم که همه چیز گنگ و مبهم و نابسامان است.
روزها زیر آفتابی که پر نور ودرخشان می تابد به افقی می نگرم که هی چیز و ابدن هیچ چیز در ان پیدا نیست. و این هنگامه ی روانهای سرخورده ای را می بینم که گاه در تنشهای عصبی پشیمانی از خود می پرسند چرا این گونه شد؟ نه در آن سیمای تابان جاده ای که رو به سوی آینده می رود جز ترس و تشویش نیست. و باز برمی گردم و گذشته شکوه و اندوه را می نگرم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات