تبلیغات
نسل سوم - مطالب ابر داستان
 
درباره وبلاگ


خودت فکر کن حتی اگر غلط فکر کنی.
برگرفته از گفتگوی پری صابری با اوژن یونسکو.

مدیر وبلاگ : محسن فیاضی
نظرسنجی
اساساً این که نام خلیج فارس تغییر کند دارای اهمیت است یا نه؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Mohsen Fayyazi

Create Your Badge

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
نسل سوم
خودت فکر کن، حتی اگر غلط فکر کنی.
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 23 مرداد 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی
برای روزهای بی مرگی

بالاخره ، بالا خره یک جایی تمام می شد. حالا که نیستی و جای خالت مثلن یک شیار بزرگ شده است روی زمان ، نمی دانم به جه باید فکر کنم و یا به چه نباید فکر کنم. همه ی اینها حاصل یک حسی است که زمانی بود. و بدبختی همین جاست که زمانی بود در برابر این احتمال که می توانست باشد این زیادی  واقعی است و از بد روزگار توی ذهن وامانده ی من وول می خورد. وقتی یک روز از مقابل آن دکه ی کذایی گذشتم و همه چیز پیش از آن که شروع شده باشد برایم تمام شد. یعنی قضیه از همان روز اول هم مختومه بود فقط کمی حماقت من بود که کش می آمد. حال فکرش را بکن، خانم نمی دانم لولیتا نشمه چی چییونا سر از کجا ها که درنیاورد و بعد من ماندم و یک دل وامانده که حتی نخواست بفهمد و قبول کند که بد جور به کاهدان زده است. آنوقت سر کوچه که بود چنگ انداختم که بگیرمش بعد دستم توی موهایش بود و باز که گشتم  دیدم سرش توی آینه دور می شد و من نبودم من نبودم که رفت پی آن کار که سرش توی آینه بود و دور می شد و شرافتش لکه دار شده بود گوشی را که برداشت و رفت حلقه توی دستهایش لای انگشت کوچکش سبز بود، بود. چه حماقتی  . نگاه کردم شیار نبود چیزی بود توی ذهنم چیزی بود که از ته کوچه ی دوم می رفت و گم که نمی شد دلم می خواست با خودم کاش بگویم می توانست کاش باشد.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، لولیتا. عشق، بدبختی، ذهنم، بیمرگی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 19 تیر 1391 :: نویسنده : محسن فیاضی

توهم

نمی دانم چرا از من پرسید چند سالم است؟ هیچ ربطی به حرف هایی که تا آن لحظه زده بودیم نداشت. یک لحظه اینطور به نظرم رسید که دارم مورد بازجویی وتفتیش قرار می گیرم. سر درگم بودم و نمی دانستم چه جوابی باید بدهم . مسئله به هیچ وجه کتمان حقیقت نبود ، حتی علت آن ترسی نبود که ناگهان بر من مستولی شده بود، هیچ جواب برای آن نداشتم . نمی دانستم دقیقا چند سالم است. زادروزم آن لحظه ای که متولد شده بودم برایم تبدیل به چیزی گنگ و نا مفهوم شد. آن چهره ی رک زده ی توی شیشه تاریک اتوبوس من بودم یا تصویری از من مربوط به گذشته. تصویری دوردست که در آن برایم غریبه شده بود. جوان و بیش از حد جوان بدون حتی یک چین نمایان . نه من نبودم. نه من نیستم . سن فریبکار توی شناسنامه کافی بود . جواب تمام موارد مشابهی که پیش می امد. اما لحن طعنه آمیز و جستجوگر پشت واژه هایش از چه حکایت می کرد. چه انبان پری داشتم از خاطراتی که هرگز تمامی نداشتند و از ذهنم پاک نمی شدند. من جوان نبودم ؟ چند سالم بود شصت هفتاد یا هشتاد سال یا خودم همم نمی دانم . چه را از سر گذرانده بودم ؟ پشت آن چهره ی خندان چه را گم کرده بودم .آیا فراموش شده بود؟ آیا توانسته بودم با آن بجنگم و از خودم دورش کنم؟ آن تصویر محوی که در پس  شیشه بر در و دیوار  بر شاخه های درختان نقش می بست و پا به پای اتوبوس پیش می آمد ، دچار اعوجاج می شد و توی هر ایستگاه زل می زد توی چشم هایم  و سر پایم را ورنداز می کرد من بودم؟

21/3/1391   





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :